|
سی و یک سال شد حالا دیگر... زمینی شده ام و سنگین ! از پاهایم می فهمم که در ماسه ها فرو می رود! واز موهایم که سالهاست ...مادر نبافته است ! و از گیلاس ها که دیگر اندازه ی گوشهایم نیستند ! قابتان که کنم بر دیوارها جهانم پر می شود از دایه های مهربان تر از مادر ! پنهانتان که کنم می شوید راز سر به مهر و هر کس برسد از نی نی چشمهایم می پرسد این روزها سفید می پوشم بیشتر بادبادک بازی می کنم تا کمتر دیده شوید ! تا شادمانه تر باشم ! و هر چه به آسمان نگاه می کنم سیر نمی شوم انگار... با شما هستم ! .... دردهای کهنه ی پنهان ! با شما چه کنم ؟؟!
تولدم را عزیز می دارم و پاییز را گرامی ..که آغازش شروع من است ! + نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 17:19 توسط لیلا |
این روزها هوای دریا در دلم می وزد چشمهایم را که ببندم مقابلت ایستاده ام تو ...باد را قاصد می کنی به نوازشم ومن ...یک یک موجها را قسم می دهم ! شرط می بندم حالا تمام ماهیها عاشقت شده اند ومن همچنان از عروس دریایی بیزارم ! نگاه کن ... از میان تارهای افشان مویم دریا صف کشیده پیش می آید لشکر کشی نکن عزیز دلم! فقط آمدم دستی تکان دهم کلاهم را باد برده است پس... دلم را قاضی می کنم! + نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 10:24 توسط لیلا |
استاد شهریار فریوسفی استاد تارو سه تار وسازنده و نوازنده ی آهنگ وبلاگم بدرود حیات گفت به یادش و به احترامش فاتحه ای می خوانیم + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 20:33 توسط لیلا |
باز هم زمزمه ی پاک نسیم سر تکان دادن برگ از همه را فهمیدن و برای تنه ی زنده و مسکوت درخت در سکوتی ابدی ...گوش دادن دیدن! و نسیم ...چنگ در گیسوی آشفته ی بید اینچنین می خواند : باز احساس غریبی دارید ؟ گفته بودم که زمین دلگیر است خصلت تازه ی تابستان نیست... کاسه ی صبر شما لبریز است و شما حس حقارت نکنید باز با چلچله و سار وکلاغ همنشینی بکنید بازهم لذت شیرین رویش را در باغچه تمرین بکنید زندگی کردن هم .. در میان دود و آهن وسنگ اینگونه ست... دل انسانها هم مهربان است ولی در کلاف گم این باید ها درگیر است .. اصلا خصلت ناب زمینی بودن دراین است و شما ...آسمانی باشید! شب که از راه رسید هر کسی خواب خوشی را می دید بیشتر ...یک چمنزار که از سرسبزی دیدگانش سیر است ! و نسیم نرم و آهسته به لب می خواند : خوش بخوابید عزیزان دلم گفته بودم که زمین دلگیر است! + نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 11:39 توسط لیلا |
کودکی ام را سنجاق کرده ام به...جوانیم و دوچرخه سبزم آن پایین صفحه مدام تاب می خورد! من آویزانم ..از یک دست به یای آخر تنهایی که همه کودکی از آن ترسیدم دروغ می گفتند ! روزگار پیرمان نمی کند آدمها تنهایند!.... بشمار ...تو روزهای تقویم را من موهای سپیدم را ! یکی از همین روزها دست می کشم از تنهایی...و سقوط می کنم از آن بالا.... و می پرم روی دوچرخه ی هفت سالگی ام من کوچک نمی شوم ... دور می شوم! + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 14:24 توسط لیلا |
|